![]() |
||
archive previous posts
|
September 14, 2005 ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟
٭
........................................................................................نويسنده: ميشل فوكو (Foucault, Michel) مترجم: حسين معصومی همدانی ناشر: انتشارات هرمس ۶۶ صفحه، ۲۰۰ تومان مجموعهی هشت مقاله-گزارش كوتاه، دربارهی مقدمات انقلاب ايران است. (قبل از انقلاب نوشته شدهاند) فوكو دو بار به ايران سفر كرد: شانزده تا بيست و چهار سپتامبر و نه تا پانزده نوامبرِ ۱۹۸۷ در همين سفرها به تهران و قم و آبادان رفت و با شخصيتهای ملی و دينی و گروههای حامی انقلاب ملاقات كرد. اين مقالهها، در واقع برداشتهای فوكو از اين ملاقاتها و ديدههای خودش است. *** مطالب، به سفارش ريتزولی –ناشر ايتاليايی- و براي روزنامهی كوريهره دلا سرا نوشته شدهاند. *** [۲۳ شهريور ۱۳۸۴، ۱۳:۵۰] Labels: میشل فوکو 1:16 PM September 09, 2005 ایران: روح یک جهان بیروح
٭
........................................................................................میشل فوکو (Foucault, Michel) مترجمها: نیکو سرخوش، افشین جهاندیده ناشر: نشر نی ۲۳۲ صفحه، ۲۰۰۰ تومان البته عنوان کامل، "ایران: روح یک جهان بیروح: و نُه گفتوگوی دیگر با میشل فوکو" است. که به خاطر طولانیبودن، در عنوان نیاوردم! *** گفتوگوها: حبس، روانپزشکی، زندان (۱۹۷۷). گفتوگویی است بین میشل فوکو، دیوید کوپر (پزشک و روانپزشک که به همراه آر.دی لینیگ، بنیانگذار ِ مکتب ِ انگلیسی ِ ضد-روانپزشکی است.)، ژان-پییِر فِی (نویسنده، فیلسوف و سردبیر نشریهی شانژ. او با حمایت دولت سوسیالیست فرانسوا میتران، کولژ انترناسیونال دو فیلوزوفی [مدرسهی بینالمللی فلسفه] را بنیان گذارد)، ماری-ادیل فی (دستیار سردبیر نشریهی شانژ) و مارین زکا (همکار دیوید کوپر) *** ایران: روح یک جهان بیروح (۱۹۷۹) گفتوگوی میشل فوکو و کلربرییر و پییر بلانشه (خبرنگاران روزنامهی "لیبراسیون" در ایران). موضوع بحث، انقلاب ایران است. گروههای حامی، دلایل همدلی در عین تضادهای عقیدتی، طرز فکرها و ... *** فیلسوف نقابدار (۱۹۸۰) روزنامهی لوموند، بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۴، هر هفته مصاحبههایی را با روشنفکران اروپایی انجام میداد. در ژانویهی ۱۹۸۰، "کریستین دلاکامپنی"، پیشنهاد مصاحبه را به فوکو داد. فوکو هم با یک شرط پذیرفت: در طول مصاحبه هیچ نامی از فوکو برده نشود و همهی نشانههایی که امکان حدس نام او را بدهند، پاک شوند. دلیل ِ معروف فوکو را هم که حتما میدانید. صحنهی روشنفکری در چنگ رسانههاست و شخصیتها، بر اندیشهها تقدم یافتهاند. کسی که حرف میزند، از چیزی که میگوید مهمتر است. فوکو در مصاحبههای بعدیش هم چند جا به همین نکته اشاره میکند. "تنها قانونی که خواهان وضع آن در مورد مطبوعات و کتاب هستم، ممنوعیت استفاده از نام مؤلف برای دو بار و نیز حق بینامبودن و نام مستعار داشتن است تا هر کتاب برای خودش خوانده شود." [۱۹۴] *** خود کمینهگرا (۱۹۸۲) گفتوگو با استیون ریگینز *** ساختارگرایی و پساساختارگرایی (۱۹۸۳) گفتوگو با ژرار روله. گفت و گو با موضوع خاستگاه نام فراگیر "ساختارگرایی" مطرح میشود. در خلال آن، مروری میکنند بر بسیاری از جنبشهای فکری که زمانی در فرانسه (اروپا؟) جریان داشتهاند. *** نظامی محدود در برابر تقاضایی نامحدود (۱۹۸۳) گفتوگو با روبر بونو (دبیر ملی کنفدراسیون فرانسوی دوکراتیک کارگران CFDT) در بارهی تامین اجتماعی و نهادهای اقتصادی مشابه *** موسیقی معاصر و مخاطبان (۱۹۸۳) گفتوگوی فوکو با پییر بولز، دوست آهنگساز و موسیقیدانش. *** زیباییشناسی زیستن (۱۹۸۴) گفتوگو با آلساندرو فونتانا *** دغدغهی حقیقت (۱۹۸۴) با ف.اوالد *** بازگشت ِ اخلاق (۱۹۸۴) با ژیل باربدت و آندره سکالا. آخرین گفتوگوی فوکو پیش از مرگ. ژیل باربدت و آندره سکالا، سؤالهای متفاوتی دارند و این گفتوگو، تقریبا دو تکهی درهمبافتهشده است. *** بیشتر گفتوگوها، در ابتدا یک چهارچوب را دنبال میکنند، ولی از جایی به بعد، بحث تبدیل به گپی میشود بین طرفها. که متن را خواندنیتر میکند. *** در "ساختارگرایی و پسا ساختارگرایی" روله میگوید: "[...] من در کتاب ونسان دکومب با عنوان خود و دیگری که حتما با آن آشنایید ..." فوکو حرفش را قطع میکند و میگوید: "نه. میدانم چنین کتابی هست ولی آن را نخواندهام." *** گفتوگوی "خود کمینهگرا"، گفتوگوی جالبی بود. در این قسمت، بحث راجع به خود ِ فوکو است. زندگیاش، علاقههایش و ... در ابتدای صحبت، راجع به ارزشی که فوکو برای سکوت قائل است صحبت میشود. او همانجا یک خاطره نقل میکند: "به خوبی به یاد دارم که هنگام ملاقات با دانیل شمید (فیلمساز) که نمیدانم برای چه کاری به دیدنم آمده بود، من و او بعد از چند دقیقه دریافتیم که واقعا حرفی برای گفتن به یکدیگر نداریم. ما به همین ترتیب از ساعت سه بعد از ظهر تا نیمه شب را با هم گذراندیم. نوشیدیم، حشیش کشیدیم و شام خوردیم. و من فکر نمیکنم در این دهساعت بیشتر از بیست دقیقه با هم حرف زده باشیم. این نقطهی آغاز یک دوستی نسبتا طولانی شد و برای من نخستین بار بود که دوستی در سکوتی کامل پا میگرفت." وضعیت قشنگی نبود؟ بیشتر متفکرها، در زندگیشان به چنین درجهای رسیدهاند. جایی که میفهمند سکوت باارزش است. [نمونهی اخیری که در ذهن دارم، رومن گاری و "خداحافظ گاری کوپر"ش است.] این طرز فکر را در میان عرفای خودمان هم که حتما دیدهاید. *** از کجا معلوم مفاهیمی که ما در ذهن خودمان داریم، هنگام ترجمه به زبان(!)، تغییر معنا ندهند. یا اصلا از کجا معلوم که قابل ترجمه به زبان باشند؟ یادم میآید کسی میگفت: "اگر فلان کلمهی فارسی و فلانکلمهی انگلیسی، هر دو دقیقا یک معنا داشتند، دیگر دو کلمه نبودند." این جا وضعیت از آن هم بغرنجتر است! دو طرف ترجمه، اصلا از یک جنس نیستند که بشود راجع به معنایشان نسبت به یکدیگر اظهار نظری کرد. ممکن است نمودهای عینی ِ مفاهیم ذهنی را دلیلی بر یکسان بودنشان بگیریم. اینجا هم نمیشود اعتماد زیادی کرد. ممکن است هنگام این ترجمه، تغییر معنا رخ دهد. یا اصلا برداشت طرف مقابل از آن نمود عینی، غلط ترجمه شود! [حالت برعکس] مفاهیم وقتی درست منتقل میشوند که سکوت برقرار باشد! برای بررسی اینکه ترجمههایمان تا چه حد درستاند، ناچاریم از ابزارهایی مثل زبان استفاده کنیم که دوباره همان مشکل پیش میآید. در این مورد، سکوت قابل اعتمادتر است :) *** "روزی در حالی که داشتم در خیابان راه میرفتم، ماشینی به من زد. شاید برای دو ثانیه احساس کردم که در حال مرگام و بهراستی لذتی بسیاربسیار شدید را تجربه کردم. هوا بینظیر بود.. حدود ساعت هفت بعدازظهری تابستانی. خورشید داشت غروب میکرد. آسمان باشکوه و آبی و ... بود. آن روز یکی از بهترین خاطرات من بود و هنوز هم هست. [میخندد]" [۹۷] *** [۱۸ شهریور ۱۳۸۴، ۱۶:۵۵] Labels: افشین جهاندیده, میشل فوکو, نیکو سرخوش 5:51 PM September 04, 2005 زندگی شهری
٭
........................................................................................نویسنده: دونالد بارتلمی (Barthelme, Donald) مترجم: شیوا مقانلو ناشر: نشر بازتابنگار صد و سی و دو صفحه، هزار تومان "زندگی شهری" رو خیلی وقت پیش گرفته بودم و خوردخورد خونده بودمش! ولی طبق معمول چیزی از داستانها یادم نمونده بود. تا اینکه دوباره از اول شروع کردم و منظم خوندمش! *** داستانهای کتاب، غیر از پنجتا ("مرگ ادوارد لیر" و "کورتز و مونتهزوما" از مجموعهی شب روی شهرهای دور، "بازی" و "جنگ" از مجموعهی عادات ناگفتنی، اعمال نامعمول و ربهکا از مجموعهی آماتور)، از مجموعهی زندگی شهری (City Life) هستند. اصل مجموعه، ۴داستان دارد که به خاطر ِ بازیهای زبانی بارتلمی، قابل ترجمه به فارسی نیستند. *** بارتلمی خیلی سرخوشانه مینویسه. "پوچگرایی همچون ساموئل بکت جهان را اساسا مبهم میداند، سوررئالیست ِ سرخوشی چون ریچارد براتیگان آن را متضاد میبیند، اما به نظر دونالد بارتلمی جهان هر دوی اینهاست، داستانهای او هیچکجا جهان را به تمامی قبول یا رد نمیکنند." چارلز مالزورث، منتقد امریکایی *** بیشتر داستانها، نه از جای خاصی شروع میشن و نه جای خاصی تموم میشن. *** هیچ طرحی وجود نداره! *** از داستان "صحنههایی از گریهی پدرم" خیلی خوشم اومد! "اشرافزادهای در خیابان کالسکهسواری میکرد. او پدرم را زیر گرفت. * پس از مراسم، پای پیاده به شهر برگشتم. به دلیل ِ مرگ پدرم فکر میکردم. تا اینکه یادم آمد: یک کالسکه زیرش گرفته بود." *** یه کتاب هم تازگیها گرفتم که چون اونطوری نیست که آدم بشینه بخوندش، همینجا میگم. کتاب بهدردبخوریه! *** دانشنامهی نظریههای ادبی معاصر (Encyclopedia of Contemporary Literary Theory) مؤلف: ایرنا ریما مکاریک (Makaryk, Irena Rima) مترجمها: مهران مهاجر، محمد نبوی ناشر: نشر آگه ۵۹۴ صفحه، ۶۵۰۰ تومان *** [۱۳ شهریور ۱۳۸۴، ۱۶:۲۵] Labels: دونالد بارتلمی, شیوا مقانلو 4:45 PM September 03, 2005 میشل فوکو
٭
........................................................................................نویسنده: اریک برنز (Burns, Eric) مترجم: بابک احمدی ناشر: نشر ماهی صد و شصت صفحه، هزار و سیصد تومان [کتاب دوم از سری "نویسندگان قرن بیستم فرانسه"، سرپرست مجموعه: خشایار دیهیمی] بابک احمدی در مقدمه، چند تا از اصطلاحات کلیدی ِ فوکو (Foucault, Michel) را که برای فهمیدن حرفهایش لازم است، توضیح داده. سخن (Discourse): هر رشتهای از دانش، در یک زمان معین، قوانین ِ نانوشتهای دارد که مشخص میکند راجع به چه چیزهایی میتوان حرف زد و راجع به چه چیزهایی نه. همین قوانین، سخن ِ "آن رشته" در "آن دورهی خاص" هستند. نظام سخن: مجموع سخنها صورتبندی ِ دانایی: حاصل ترکیب ِ نظامهای سخن بایگانی: یدگارهای تاریخی یک صورتبندی ِ دانایی خاص *** شروع کتاب، "مرگ مؤلف" است. بعد از آن، وارد "سرآغازها" [که نام کتاب ادوارد سعید هم هست.] میشود. تا حالا چیزی به صورت زندگینامه، برای میشل فوکو تالیف نشده است. خود فوکو معتقد بود که سخنهایی مثل زندگینامهنویسی، معمولا آن چیزی را که میخواهند نشان دهند، جعل میکنند. و اگر به این نظر فوکو احترام بگذاریم، هیچوقت، زندگینامهای برای او نوشته نخواهد شد ! *** بعد از این بخش، وارد اندیشههای فوکو میشود و هر کدام را تا حدودی توضیح میدهد: سوژه و ساختار دیوانگی خرد تفسیر دیرینهشناسی سخن قدرت جنسیت *** تا جایی که من دیدم، بابک احمدی مترجم جالبی نیست ! توی همین کتاب هم چند تا اشکال ازش دیدم. مثلا من با عبارت ِ "دورهی بلافاصله پس از جنگ" مشکل دارم. یا توی جملههای طولانی، با کارهای سادهای میتونه جمله رو راحتخوانتر کنه. مثلا: "آن گروهی که در دوران رنسانس سوار کشتی دیوانگانشان میکردند و سرگردان به میان دریا رهایشان میکردند، هم از لحاظ خیالی و هم از لحاظ واقعی، به عنوان افراد طردشدهای که هنوز میانجی ارتباط بودند، دیوانگانی بودند که با خود، آن غرابت و دیگریبودنی را حمل میکردند که "در قلب چیزها و در قلب انسانها" وجود داشت." [۴۹] حداقل میتونست این کار رو بکنه تا راحتتر بشه جمله رو دنبال کرد: "آن گروهی را که در دوران رنسانس سوار کشتی دیوانگان میکردند و سرگردان میان دریا رها میساختند ..." افعال تکراری، اصلا صورت خوبی ندارن ! *** [۱۲ شهریور ۱۳۸۴، ۱۹:۴۰] Labels: اریک برنز, بابک احمدی 8:11 PM |