![]() |
||
|
archive previous posts
|
|
May 18, 2026 این سوی رودخانهی اُدِر
٭
........................................................................................نویسنده: یودیت هرمان (Hermann, Judith) مترجم: محمود حسینیزاد ناشر: نشر افق ۱۲۰ صفحه، ۳۸۰۰۰ تومان [چاپ چهارم، ۱۳۹۹] پنج تا داستان کوتاه که اولیش از یه مجموعه انتخاب شده و بقیه از یه مجموعهی دیگه. تفاوت عجیبی با بقیهی کتابهایی که از یودیت هرمان خوندم ندارن. همون فضای ساکت و راکد، عین یه بعدازظهری که نور کج افتاده توی اتاق و هیچ اتفاقی نمیافته. ولی روایتش اون رخوت و کسلی رو خیلی خوب درمیاره، طوری که میتونم ساعتها دنبالش برم. احتمالاً قبلاً هم این رو نوشتهم که هیچ وقت فکر نمیکردم از این مدل داستانها خوشم بیاد. داستانهای بعد از سی سالگی. از اینجا به بعد ممکنه خطر لو رفتن داستانها وجود داشته باشه. مینویسم برای یادآوری خودم: هیچ جز ارواح: طولانیترین داستان کتابه. داستان زوجی آلمانی که سفر رفتهاند آمریکا و توی یه هتل بینراهی اقامت دارن و اونجا آدمهای عجیبی میبینن، از جمله زن خلوضعی که معتقده از ارواح عکاسی میکنه. داستان هم به بچهدار شدن این زوج منتهی میشه، اون هم به خاطر جملهای که از یکی از مسافرهای هتل شنیده بودن در مورد بامزه بودن کفش ورزشی بچهها. داستان خوبیه، ۶ یا ۷ از ۱۰. این سوی رودخانهی اُدِر: مهمونهایی که میان و خونهی کوبرلینگ تلپ میشن و بعد هم بیخداحافظی اونجا ترک میکنن. کوبرلینگ با پدر یکی از مهمونها (آنا) دوست بوده و بعداً دوستیشون به هم میخوره. آنا هم در مورد علت قضیه میپرسه و کلاً حالت معذبی توی فضا جریان داره. خیلی معمولی، شاید ۵ از ۱۰. مرجانهای سرخ: راوی داستان از مادر مادربزرگش دستبندی از مرجان سرخ به ارث برده بوده که توی جلسهش با روانشناسش از دستش در میره و تمام مهرهها پخش و پلا میشن. کل داستان روایت اینه که چطور مادر مادربزرگش توی روسیه این رو از یکی از عشاقش گرفته بوده، چطور این قضیه به مرگ شوهرش به دست اون عاشق منجر میشه، چطور مادربزرگ با خدمتکارشون از روسیه به آلمان برمیگردن و چطور نتیجهی اون خدمتکار بعداً معشوق راوی داستان میشه. در نهایت هم پاره شدن دستبند به شکل استعاری همه چیز رو توی دریا و بین مرجانها غرق میکنه. داستان خوبیه، شاید بهترین توی این مجموعه. ۷ از ۱۰. دوربین: ماجرای ماری، زن قدبلندی که درگیر مرد هنرمند و قدکوتاهی میشه. یک روز به آپارتمان مرد میره و اون هم با چیزی شبیه وبکم ماری رو توی مانیتور نشون میده و روی صفحهی نمایش و بعد هم در واقعیت همدیگه رو میبوسن و ادامهی ماجرا. چنگی به دندون نمیزد، ۴ یا ۵ از ۱۰. پایانِ چیزی: راوی داستان از زبان دختری به اسم سوفی ماجرای مرگ مادربزرگ سوفی رو روایت میکنه. مادربزرگ حالتهای حواسپرت داره و آخر هم به خاطر شمعی که قبل از خواب درخواست کرده بوده، خونه رو به آتش میکشه و میمیره. خیلی معمولی، شاید ۶ از ۱۰. یه کانال تلگرام زدم که همینها رو اونجا هم منتشر میکنم: *** [۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۳۵] Labels: محمود حسینیزاد, نشر افق, یودیت هرمان 2:29 AM |